تبليغاتX
یاس


















یاس

فكر كردم جرات دارم هنوز، كه چشم بر عكس يادگاريت بدوزم

ولي دل پيرتر از آن بود كه تاب بياورد.

فرو ريخت 

گلويم را هم كه نگو مسابقه گذاشته است در اين ناتواني تن با دل

تا آن خون ببارد و اين بغض.

چشمهايم خواهد باخت.

ميگويند يك درد كه بيايد بقيه همه خواهند آمد.

خانه ات روشن.

روشني عزيزكم


+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت17:3توسط | |

به ميهماني آمده بود دزدكي

چشمهايم را بستم تا خوب ببينمش

بوي عطرش ديوانه ام ميكرد.

صدايش نكردم تا نفهمد فهميده ام

ارام نشست چشم در چشمم دوختم

با اينكه چشمهايم بسته بود

عزم رفتن كه كرد چشمهايم باز شد

داشت دور ميشد

رد پاي آبش هنوز بود در جايي كه نشسته است

حالا آنقدر آب دارم كه براي نمازش تيمم نكنم.


+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت16:59توسط | |

تنهايي كه سردت بشود يخ خواهي زد

تنهايي كه بدوي خسته خواهي شد

تنهايي كه پاي آتش بشيني گرمت نخواهد شد ولي خواهي سوخت

گفته بودم سفر كرده اي و حالا ميگويند از سفر هم به سفر رفته اي

ميبيني اين همه كودك بدنبالت ميدوند

آنها كه بدوند من مينشينم 

پاي همان جوبي كه گذشته اي و تيله هايت را جا گذاشته اي

با تيله هايت بازي ميكنم تا نبينم دور شدنت را

راستي سلام برسان بر دياري كه ميگذري

از گمشده شان نپرس 

دلشان خون است.

امروز با بغضهايم چگونه بخوانم ترانه اي را كه خواسته اي.

راستي سلام يادت نرود بر همه بچه هايي كه پدر گم كرده اند 

وخواهراني كه بدنبال برادر دويده اند .

و برادراني كه ناي صحبت نداشته اند و ترانه عشق خوانده اند.

زياد ننويسم خسته ميشوي 

مسافري

مسافرم مواظب خودت باش.

بسلامت.

...


+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت15:7توسط | |

چشمايم ميديد 

بويش بيقرارم كرد

پاهايم به سختي ايستادند تا بيقرار نباشند

دسته گلش يادش رفته بود بياورد

دل من دلگير نشو شايد آنجا هم زمستان است

در زمستان گلها هم ميميرند

راستي سفيدي موهايش را ديدي؟

شايد پاكي مي بارد در سرزمينش.

راستي اينجا هزاران برف برايت ذخيره كرده ام 

تا تو كه مي ايي دريايي هديه كنم به پاس روزهاي نبودنت.


+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت10:14توسط | |

بهار كه آمد بي خيال گذشتم از بارانهايي كه براي پاكي ميباريدند

توي تابستان شراب گرفتم و مستيش نگذاشت گرمي افتاب را بفهمم

و حالا پاييز است

پاييز تمريني است براي زمستان

يادم هست دوستي ميگفت پاييز همان بهار است كه عاشق شده!

يادم رفت بپرسم زمستان چيست؟

چه خوشبختتند همه آنهاييكه زمستانشان در خواب ميگذرد.

و بهار كه بياديد يخ زدن درختان را بياد ندارند.

....




+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت9:33توسط | |

ديشب ميهمان داشتم

بچه گيهايم برگشته بود

دنبال عروسكهايش را نگرفت

با من بازي كرد

چقدر ميخنديد

و من خسته، با او ميدويدم

از اين اتاق به اون اتاق

وقت خواب كه شد خوابيد

تازه ديدم چقدر تنم خسته است

ياد ستاره ها افتادم

آسمان ابري بود

ولي ابرها هم خسته بودند

راحت گذشتم

چشمهايم كه بسته شد

باران باريده بود.


+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت8:13توسط | |

نگاهم را ببين ياد گرفتند ديگر نقشت نكنند

 و گوشهايم آموختند منتظر خبرت ننشينند

و چشمهايم براهت گل ريختن تا مهو شدي خم جاده دزديدت.

ياس نقاشي ميكنم 

 گلبرگ گلبرگ

 شايد عطرش آرامت كند

و بوي ياس برايت صبر بياورد.

ياس من آنقدر آب نوشيده كه با چند روز بي آبي نخواهد مرد.

بگذار روزه بگيرد .

روزه عشق هم زيباست

عشق ....

باز همان قصه ، كه قديمي بودنش مي آزاردت.

راستي تو هم روزه ميگيري؟

مسافرها كه روزه نميگيرند!

اگر روزه گرفتي براي افطارت چاي مي ريزم.

راستي تو چي دوست داشتي؟

... .

روزه ات قبول

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت16:15توسط | |

قرآن و آبم كو

ميخواد بره زيارت بايد راهيش كنم

پرواز كن از همينجا

پشت بام خانه مان خوب است؟

بياد پر گرفتنت 

از همينجا پرواز كن

خانه ات را آب ميزنم 

جارو  را هم كه خودت كرده اي

راستي يادم رفت بگويم التماس دعا

چون سعدي يادت نرويم خرمن گلت بريزد؟

يك شاخه ياس طراوت برايم مي آوري؟

....

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت12:11توسط | |

ميخوام هرست كنم

چشماتو ميبندي؟

من هم چشمهامو بستم

صداي ناله هات پاهامو سست كردن

اين شاخه هاي تو نيست كه ميريزند

قلب من است كه تكه تكه ميشود

و همه توانم ميريزد

يك شاخه از تو يك تكه قلب از من

تاب من داره تموم ميشه.

چرا سبك نميشوي ؟

....

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت9:55توسط | |

خورشيد ميكشد دلم پشت پنجره خيالش 

خورشيد خيال من از پشت پنجره ام كنار نميرود

و پنجره اي كه روي ديوار تنهاييم ميكشم رو به او باز ميشود

مادرم كه صدايم كرد

پنجره ام جا خواهد ماند

و خورشيدم ....

 دلم براي خورشيد روي ديوارم تنگ خواهد شد.

و خورشيدم خورشيدي براي خودش شايد بكشد!

حسودي كه بكنم به پاي كودكيم خواهند گذاشت.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت16:20توسط | |