تبليغاتX
یاس


















یاس

ببين واژه ها به جنگمان امده اند

ميخواهند فرياد بزنند

قفل ميزنم بر كلماتي كه رسوايمان خواهند كرد

چشمهايمان را چه كنم

و لرزش دستاني كه با برق چشماي تو ميرقصند.

و زباني كه به هزيان باز ميشود

از تبي كه بر تنم ميريزي.


+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت13:59توسط | |

خواب تعبير ميكند

نگاهش ميكنم

منتظرم ببينم طرفدار كيست

خودش يا عشقش

قرباني ميبرد

خوابش قرباني ميخواهد

دوست دارد خودش را قرباني كند

من مي ايستم

نگاه ميكنم بر قرباني كه عشق من است.

...

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت13:54توسط | |

ميبيني دارن بوي تو را از من ميگيرند 

آنها هم فهميده اند چيزي از تو دزديده ام

نگاه كن چه دزدانه نگا هم ميكنند

آنها هم فهميده اند چيزي زير پيراهنم مدفون است

دارند بوي تو رو از من ميگيرند آنهايي كه از تو دور افتاده اند.

نگاه كن چگونه رنگ ميكنم صورتي را كه رنگ باخته

دارند بوي تو رو از من ميگيرند 

نميدانم بوي تو تا كي با من خواهد بود

حس غريبي است.

تو كه ميدانيم نه؟

... .

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت15:50توسط | |

دارم جمع ميكنم وسايلت را يا وسايلم را

تو زودتر خواهي رفت يا من؟

اينروزها بيشتر غرق سكوتم

ميترسم از سخني كه در بيايد و به تو بخورد

اينروزها تو هم خاموشي

ميترسي حرفي بزني و گلويم خفه بشود

ميبيني چقدر به هم نزديكيم

ولي با اين همه دارم جمع ميكنم

نميدانم ساك توست يا ساك من؟

نميدانم تو زودتر ميروي يا من

شايد هم فقط دارم مرتب ميكنم.

راستي جايي كه ميروي مواظب ياسهايش باش

... .



+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت15:47توسط | |

دعواي دوست داشتن است در كوي تو

چه مغرورانه ميگذرم از كوچه اي كه سنگيني چشمهايش مال من است.

تو مي ايي لب پنجره

لبخندت كافي است تا مست شوم

و اين همه مستي برايم بد است

پس ميپرسي

از آشنايي كه راه گم كرده.

غرورم ميريزد از گردش چشمهايي كه به غريبه نگاه كرده اند.

ديوانگي ....

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت15:33توسط | |

يادم باش بالهايت را نبندم وقتي عاشقانه توي باغچه خانه مان بازي ميكني

يادم باشد دست بر بالهايت نزنم وقتي آرام در كنارم نشسته اي

يادم باشد به رويت نياورم نوازشهايم را وقتي آرام به خواب رفته ايم

يادم باشد بازي با بچه هاي كودكت زيادي مردانه نباشد كه برنجي .

يادم باشد ...

خيلي چيزها يادم باشد

حتي بايد يادم باشد مجبورت نكنم كوچ يادت برود.

آري يادم باشد پرنده كوچك ميهمان باغچه من.

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت15:19توسط | |

خودت گفتي عزيز من حرف بزن

من كه غرق در سكوتم به لبخندهايم دعوتت كرده بودم

خنده هايم گم ميشوند وقتي سخن بگويم

گفتي حرف زدن يادت ميرود

ببين چه بلبلانه مي سرايم 

از تنهاييت

از لبخندهي دروغينت

....

از همه آن چيزي كه پنهان ميكني و من ميشناسمشان

ديدي چه زود رنگ باخت لبهايي كه نقاب خنده زده اند.

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت15:37توسط | |

تازكيها ياد گرفته است 

قصه سفرهايش را نميگويد

تنهاي تنها سفر ميكند

به رويش نمي آورم

ولي خودش چي؟

نميفهمد بوي دريا از تنش فرياد ميزند؟

نميفهمد بوي اين گلهاي پلاستيكي نميتوانند بوي ماهيها را بشويند؟

تازكيها ياد گرفته است 

از دشتها سخن بگويد.

...

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت15:34توسط | |

نگاهش كه ميكنم

دلش درد دارد از جوابي كه داده است.

خانه اش خالي است.

روي گليم مينشيند.

دو سه بار از شرم درش را باز نكرده بود.

سر در گريبان ميگيرد

ولي بگذار گرسنه اي به اميد تكه ناني از خانه او منتظر نماند.

در را باز ميكند

بايد بخواند از غم صورت او جوابي كه نميخواهد بر زبان براند.

ولي نياز نگرفتن، از اين در هم زيباست.



+نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت16:56توسط | |

آمده بود آشتي

با يك سبد گل ياس

دامنش بوي ياس ميداد

دامن ياس هم پر ياس بود

چقدر گل داده بود ياسي كه ديشب تگرگ خورده است

ياسهايش را ميبويم

يه چيز كم دارد صورتش

ديشب تگرگها زخميش كرده اند.

بر زخم ياس چه بمالي خوب است؟

....

+نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت16:51توسط | |